X
تبلیغات
*shine*-girls

*shine*-girls

خاطرات من(f4)

جرقه خانوم،ترقه خانوم(2دختر....)

ترقه خانوم(غزاله دوست جرقه خانوم) و جرقه خانوم (من.الینا)تقدیم میکنند:

با هنر نمایی دو دختر ژیگول(من و ترقه خانوم) سوپر استار های وبلاگ ...برای اولین بار در ایران دوعدد دختر دم بخت (زیادم دم بخت نیستیم)در دو وبلاگ(2روح در یک جسم)...آدرس:

taragheh-khanoom.blogfa.com

&

remindful-f4.blogfa.com

منتظر حضور پر مهرتان هستیم...پذیرایی از 7صبح تا هر وقت که عشقتون بکشه...به صرف :خاطرات توپ جرقه خانوم و ترقه خانوم....

نویسندگان این وبلاگ:ترقه خانوم(غزاله)&جرقه خانوم(الینا)

بزارین توضیح بدم مطمئنم هنوز 2زاریتون نیفتاده:

منو ترقه خانوم از امروز به بعد نویسندگان این وبلاگ شناخته میشویم.میتونین خاطرات منو ترقه خانوم رو(2عدد دخترژیگول)در این وبلاگ مشاهده کنین.در صدد هستیم که زود تر از خاطراتمون آپ کنیم ....منتظر آپ های بعدی ما باشید...یک سوپرایز براتون در نظر گرفتیم توووووووووووووپ.نه از این توپاااااااا از اون توپاااااا.یه چی دیگه من تو این وبلاگم نویسنده هستم آدرسشو پایین نوشتم

taragheh-khanoom.blogfa.com

دارم چرت زیاد میگم پس منتظر سوپرایز ما باشین....

فحلا.....


سلاملکوم

خوبین؟

ماهم خوبیم..تا بعد

دوباره میام

+ نوشته شده در  2011/8/8ساعت 16:21  توسط الینا،غزاله  | 

سلام دوستای گلم:

دو سه روز پیش یکی وبم رو حک کرد (میدونم کیه)گند زد به اعصاب من بدبخت ...ببخشید نتونستم بهتون سر بزنم تمام نظراتو پاک کرده بود.امروزم همینجوری اومدم پسورد قبلیو زدم بازشد.اگه دوباره....داشتم دپرس میشدم میخواستم یه سال دیگه وب بسازم که دیگه...الانم نظراتم صفره.ازتون خواهش میکنم زود زود بیاین سر بزنین .حالا خداروشکر از وبم کپی داشتم وگرنه هیچ مطلبی توش نبود.تواین چند روز خیلی دلم تنگ شده بود مخصوصا واسه دوست عزیزم (ترقه خانوم)واسه همتون ...خیلی خیلی زیاد.ممنون ازهمتون که میومدین تو نظر سنجی شرکت میکردین.من دوباره میشم عین قبل...کامنت یادتون نره.خیلی دوستون دارم

+ نوشته شده در  2011/8/6ساعت 11:52  توسط *shine*-girl  | 

سلام به همه ی دختر پسرا:

خوبین؟خوش میذگره؟؟

اومدم از یکی از روزام تو تابستون 90اپ کنم...اون روز خیلی بیرون رفتم دیگه حالم از بیرون رفتن بهم میخوره...1شنبه صبحش 7:30باهر بدبختی بود به زور رفتم کلاس زبان.نمیخواستم برم ولی به اصرار خانواده ی گرامی مجبورشدم برم که متاسفانه پدر گرامی خونه نبود آژانس هم زنگیدیم گفت واسه نیم ساعت دیگه مادر گرامی هم که خوابشون میومد...این وسط من مونده بودم که بار سوم چهارم بود باید تنهایی میرفتم.آخرش به یه بدبختی خودمو رسوندم کلاس از تاکسی پیاده شدم اومدم بیام اینور خیابون تمام پول هایی که از تاکسیه گرفته بودم پخش شد وسط خیابون.منم دیگه نمیتونستم ورشون دارم یه مردی میگفت خاااااااانوووووووم پولاتون.گفتم بیشین بینیم با انتظار داره وسط خیابون پول جمع کنم.توکلاس کلی خوابیدم جاتون سبز زیر کولر منجمد شدم.بعداز کلاسم بایکی از دوستام 1ماه بودندیده بودمش واسه همین قرار گذاشتیم بریم استخر.اومدم خونه (سالم رسیدم نگران نباشید)هیشکی نبود10:30باید میرفتم دوست خشکلمو ببینم.رفتم اولش که بعدیک ماه همو دیدیم کلی پریدیم تو بغل هم.بوس بوس بوس....بعدش که اومدیم بیرون یه ساندویچ زدیم بر بدن...کلی حرفیدیم فک کنین 1ماه حرفامون روهم جمع شده بود.بعدش آژانس اومد دنبالم همگی 1شنبه خونه ی مامان جون (مامان بزرگم)واسه ناهار دعوت بودیم که عصرشم باهم بریم تفلد دختر خالمون.منم باآژانس رفتم خونه مامان جون اینا.اولش که وارد شدم دیدم هر کی سرش تو کاره خودشه ...منم شب قبلش تا ساعت 3:30جاتون خالی داشتم فیلم گرگ و میش

)tohilight)

میدیدم پریدم تو تخت مامان جون بیهوش شدم ....4هم بیدارشدم ناهارکوفتیدم .بعدشم بشین مو درست کن ونمیدونم ازاین قرتی بازیا.تااینکه رفتیم خونه خالم اینا واسه تفلددخمل خاله جونم.اونجاهم باید یه اتفاق میفتاد واسه من اگه نمیفتاد روزم شب نمیشد....حالا میگم چی شد....واسه تفلدش کفش پوشیدم رو پارکتا رژه میرفتم همین اد اومدم کفشمو در بیارم یکی از پنسایی که واسه وسایل تزیینی زده بودن افتاده بود پایین منم پا گذاشتم روش تا ته رفت تو.همون جا یه جیغ کشیدم (خیلی وقت بود جیغ نزده بودم جیگرم حال اومد)همه ریختن دورم خیلی حال میداد منم تااونجایی که تونستم لوس بازی دراوردم اصلا درد نداشت جدی میگم امتحان کنین ولی بعدش چشتون روزه بد نبینه خالم اوردش بیرون دیگه نتونستم تحمل کنم الانم کجکی راه میرم اینا آثار بچه ی لوس هست به من چه میخواستن لوس بارم نیارن.کلا رفتیم اونجا که پام بره تو پنس و برگردیم...تا ساعت 12:30/1:00 اونجا پارتی راه انداخته بودیم اومدیم خونه...فرداشم قراربود بادوستایی که 3سال راهنمایی باهاشون بودیم با چند تاییشون بریم باغ ارم که فرسخ ها از خونه ی ما دور بود....منم نتونستم برم نامردا همشون رفته بودن...

مخسی تاآخر بااون چشمای خشمل سیاهتون(فرقی نداره آبی قهوه ای سبز قهوه ای روشن قهوه ای تیره)اپمو تاآخر خوندید ایشالا تو زنگیتون یه همچین روزی نداشته باشید....راستی یه نظر سنجی تو وبم هست خیلی دوست دارم تو هم نظر بدی....بدو برو جانمونی

 

این نظر سنجی رو که گذاشتم حتما میگین دیوونه شده ولی حالا من میگم هرکدومشون نماد چی هستن

لواشک :صادق

آب نبات:لوند

قرقوروت:بداخلاق

نوشا به:شیطون

پفک:بانمک و دوست داشتنی

شکلات:مغرور

قهوه:آروم ومهربون

نباید میگفتم ولی گفتم تااونایی که میخوان بگن بد اخلاق و مغرور بدونن چیا هست....باشما نبودما خودش میدونه

+ نوشته شده در  2011/8/6ساعت 10:44  توسط *shine*-girl  | 

سلام......

بدون مقدمه(با عرض پوزش حوصلشو ندارم):این هفته که گذشت کلی اتفاق نا جور افتاده.چند تا هم سوتی به دستم رسیده.توپ.

کلا ما از اول این هفته که گذشت از شنبه تا 4شنبش صبح ساعت 8میرفتیم بیرون تا 12/30 یک شب میومدیم خونه منم فقط مسواک میزدم یه وبگردی کوچولو میکردم بعدشم لالا...یکی از اقواممون که من خیلی دوستش داشتم فوت کرد....ماهم مجبور بودیم نیایم خونه...واسه همین منو دختر خالم و پسر داییام افتاده بودیم پای هم دیوونه بازی در میاوردیم....

الان سوتی هایی که دادیم رو میگم...ولی اولش یه خبر بدم :

موبایل عزیزم به رحمت ایزدی پیوست:طی این ماجرای وحشتناک پسر دایی عزیزتر از جان (3سالشه)موبایل بنده را در لباسشویی خانشان انداخته واین بنده ی خدا(موبایلم)پس خوردن 3لیتر آب و160بار دور خوردن جان خودرا ازدست داد.قیافه ی من به قول دختر خالم داشت قبض روح میشد.وی را بادستان نحیفم از لباسشویی دراوردم .آخییییییییییی دلم براش سوخت....

منم 160دور دنبال پسر داییم دویدم هی میگفت انداختمش اون تو تا تمیز شه.بیچاره موبایلم...ولی دو شب پیش با بابا جونم(الهی قربونش برم)رفتیم برام یکیشو خرید....به قول ملیکا جووووووونم خیلی ناناسه...

اووووووووخیییی راحت شدم تو دلم مونده بود.میریم سر سوتی دختر خالم....

منو دختر خالم داشتیم پزیرایی میکردیم (اولین بارمون بود)یه خدمتکار گرفته بودن شانس ما اون روز نتونست بیاد ماهم مجبور شدیم خودمون این کارارو بکنیم:دختر خالم دست وپاچلفتی تر از من هست .یکی از مهمونا آب میخواست من به دختر خالم(مهسا)گفتم بدو برو اب بیار.همون موقع پسر داییام پشت سرش وایساده بودن اومد رد شه پاش رفت پشت آباژور خالم اینا بامغز فرود اومد پایین...واییییییی ماهم(منو پسرداییام)زده بودیم زیر خنده تو مجلس عزا ازبس خندمون گرفته بود از چشامون اشک میومد...اونم از پسر داییم زورش گرفته بود میگفت:من اینو یه جایی گیر بیارم ...

اینم یکی دیگه:شب سومش منو زنداییم و دختر داییم(ملینا)پسر داییم(امیر)رفتیم بیرون(میخواستیم خرید کنیم)...خیر سرمون زنداییم راننده بود.من بهش میگم بهاره...من میدونستم سالم بر نمیگردیم...ولی خداییش خیلی دست فرمونش خوب بود.(یه جاش بهاره حوصلش نبود دور بزنه خلاف رفت ..خیلی حال کردم.تو چراغ قرمز یه ماشین اومد بقل دستمون میگفت :اوووووووه مای گاد.بابا ایول ...شماره بدم؟؟؟؟؟زنداییم تما م شیشه هارو کشید بالا به خیر گذشت.بعدش زنداییم پیاده شد رفت تو فروشگاه منو ملینا تو ماشین موندیم.منم داشتم ورررررررر میزدم باملینا.یه پسری منم ندیدمش صداشو شنیدم بلند بلند میگفت آییییییییی دختر خانوووووم....دختر خانوووووم.وایییییی منو ملینا مرده بودیم از خنده ... واقعا پسرا چی فک کردن.مگه دخترا حراجین(البته بعضیاشون واقعا به درد حراجیم نمیخورن به قول دوستم تا میگن سلام عاشقش میشن 2روز بعد شکست عشقی میخورن دوباره این داستان تکرار میشود).خیلی حرف زدم...تا آپ بعد

+ نوشته شده در  2011/8/6ساعت 10:41  توسط *shine*-girl 

سلاااااااااام اول گفتم به انگلیسی سلام کنم یکم تنوع .....جو عوض شه تازه براتون معنیشم زیرش نوشتم واسه اونایی که مثل من به 5زبان زنده ی دنیا تسلط ندارن آخه همه که مثل هم نمیشن ....خب بسه دیگه جوتون زیادی عوض شد

نه بابااااااااا تازه اولشه عروسیه ........از خانمایی که قر تو کمرون خشک شده دعوت میشه بیان رو پیست بترکونن از آقایون خواهش میشه یکم کمتر نگاه بکنن زن و مرد جداست ای آقا چیکار میکنی ......یکم کمتر........بیشین بینیم با همین الان به اطلاع رسوندن قاطیه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآ بیا وسط .......دست دست اشکین 2صفر 98 دست دست مهدی حسینیم هست ....ادامشو خودتون بخونید حال ندارم بنویسم

بیا بیا بیا وسط بیا حالا قر روی....میخوام برسومت........کار عروس از رسوندنم گذشته به قول ملیکا جووووونم دستای بندری بالاااااااااااااااا

سانسور داره.خب حالا تازه یه کوچولو جوتون عوض شد.این داستان ادامه دارد.....

الان فک کنم فهمیده باشین عروسیه نفهمیدین؟؟؟نه بابا مگه میشه پس این همه قررررررررر از کجا اومد؟؟؟؟؟

کلا من 1هفته هس گیرم ....به ما دخترا باید 1ماه قبلش بگن عروسیه فوقش 2 هفته قبلش .نمیگن یه دفعه کپ کنیم اوا خواهر خدا نکنه.3روز رفتیم خریدتا بالاخره .......منم فقط سوتی میگرفتم.

1.روز دومش وایساده بودم توی یه مغازه ای داشتم جلو آینش ژست میگرفتم یه دختری با تمام وجودش زد تو کمرم.منم برگشتم میخواستم هرچی از دهنم میاد بیرون بهش بگم گفتم آیییییییی دختره بدبخت کپ کرده بود گفت وای ترو خدا ببخشید فکر کردم دوستم هستین شرمنده واییییی تمام مغازه هه زده بودن زیر خنده......فروشنده هه گفت این دیگه اوج ضایه بازیه .

2.اینم خیلی باحاله کلی خندیدیم با دوستام :امروز با دوستام رفته بودیم امتحان ورودی بدیم.گفته بودن باید با چادر بیایم.ماهم ازدم همه مومن !!!!!!وقتی رفته بودیم شماره صندلی پیداکنیم یه دختری چادرش رفت زیر پاش مثلا اگه شماره ی صندلیش333بود جلوی صندلی شماره ی 444فرود اومد بعدشم دوتا لنگاش رفته بود تو هوا.وای مارو میگی از خنده از چشامون اشک میومد.تاآخر امتحانه هی یادم میومد وسط امتحان خندم گرفته بود مراقبه هم چپ چپ نگام میکرد...

3.اینم سوتی دوستمه تازگیا اتفاق افتاده من هرچی سوتیه قاطی پاتی مینویسم شما حالشو ببرید:

دوستم با پدر مادر گرامی وبرادر عزیز تر از جان (به قول خودش)رفته بودن پارک.اونم با اسکیت وسط مردم ویراژمیرفته به نقل خودش:(داشتم ویراژمیرفتم نمیدونم یه هو چی شد پیچه پیچید من نپیچیدم)وای اینو گفت من تا آخرشو خوندم زدم زیر خنده...به نقل خودش(مستقیم رفتم تو بقل یه پیره مرده داشتم سکته میکردم پیره مرده هم منو ول نمیکرد میگفت عزیزم عیب نداره مشکلی نیست)اونم زودی محل جرم رو ترک کرده گوشیشم در این حادثه مسدوم شده الان رو تخت بیمارستانه براش دعا کنین.از خواص این حادثه اینه که فحلا توبه کرده اسکیت و گذاشته کنار....

بستونه دیگه خیلی حال کردین

+ نوشته شده در  2011/8/6ساعت 10:39  توسط *shine*-girl 

سلاممم .الان اصلا نمیدونم چرا میخوام آپ کنم ولی زد به سرم دیگه نمینونم ولش کنم.اول از همه یه خبر من معتاد اینترنت شدم وووووووووی..و دیگه نمیتونم ولش کنم مخصوصا الان که تابستون هستش.کلا صبحمان را با اینترنت آغاز میکنیم.خب حالا اینارو ولش امروز اولین جلسه کلاس زبانم ترم تابستونه بود(ساعت 8صبح)(زجر کش شدم).همشون بالای اول دوم دبیرستانن.تازه دانشگاهیو خونه دار هم داریم.من از همشون کوچولو ترم(البته از لحاظ فکری همشون آف هستن)فک کنم فقط منو دو سه نفر دیگه آن باشیم.

هنوز هیچی نشده با یه دختر خشمل دوست شدم اسمشم درناست.خب اینا رو واسه خودم نوشتم حالا میرسیم به شما وب گرد گرامی:

میخواستم سوتی هایی که منو دوستام دادیم رو بنویسم.سوتی که چه عرض کنم فوق سوتی:

1.اولش ازسوتی دوستام شروع میکنم.یه بار با دوستای اف چهاریم(منو نگینو فاطمه و درنا و زهرا)تعجب نکنید 5تاییم اونوقت میگم اف 4.یکیشون عضو گروه ما نیست.(زهرا) داشتیم دور مدرسمون رو خط میزدیم.بعد یه دفه یه پسر محکم خودشو کوبوند به زهرازهراهم 3متر پرت شد جلو ودم گوشش گفت شماره بدم؟؟؟بعدش زهرا حول کرده بود به پسره گفت:ووووی ببخشید.اونم گفت خواهش میکنم یعنی به جای اینکه پسره بکه ببخشید زهرا گفت.وای مارو میگی داشتیم ازخنده م ی پ وکیدیم

2 .منو درناونیکی داشتیم میرفتیم باشگاه بعدش یه پسری آگهی تبلیغاتی پخش میکرد.نیکی دستشو آورد جلو که از پسره بگیره پسره هم از اونایی بود که جوجو دارن اونم دستشو کشید عقب وای منو درنا اونقدر خندیدیم ازچشامون اشک میومدنیکی هم سرخ شده بود وای عزیزم از یه یه طرف دلم واسش میسوخت از طرف دیگه وجدان خبیسم نمیزاشت که نخندم

3.همین الان یه سوتی یادم اومد مال خودمه خیلی ضایع بازی دراوردم.منو درناو نیکی تو راه باشگاه بودیم هنوز خیلی مونده بود تاشروع بشه بعدش درنای خیر ندیده گفت بیاین بریم تو این کتاب فروشی یه نگاهی بندازیم ما هم که طالب علم گفتیم بزن بریم.اولش خیلی آروم از پله هاش رفتم پایین.برگشتنی پام تو پله دومش لیز خورد بامغز پخش شدم وسط کتاب فروشیه .وای همه جاش ساکت یه دفه همه برگشتن منو میگی داشتم میمردم از صدای خنده های شیطانی درناهم زورم گرفته بوود.زودی بلند شدم خودمو جمو جور کردم از کتاب فروشیه اومدیم بیرون چه خنده هایی که نمیکردیم ولی جدا که روز بدی بود.

4.اینم مال خودمه.یه بار رفتم تو اتاق پسرعموم اون پای لب تابش بود داشت وبگردی میکرد.منم طبق معمول رفتم سر کمد عطرو اسپری هاش.همشونو امتحان کردم.رسیدم به آخری دیدم روش نوشته پلیس به انگلیسی .منم اومدم زدمش رومچم.دیدم هیچ بویی نمیده برگشتم گفتم امیر اینکه بو نمیده اسپری هاتم به درد خودت میخوره.یه دفه دیدم گفت وااااااااااای کدومش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بدو برو دستتو بشو ر زوووووووووووودی باش وای چیکار کردی؟؟؟؟اسپریه فلفله .الان دستت میسوزه.بعدش رفتم شستم اومدم هی التماس میکرد میگفت به مامانم نگیا .تروخدا جون من .خواهش میکنم .منم گفتم تاببینم....هه هه هه

تا بعد خدافظ

+ نوشته شده در  2011/8/6ساعت 10:36  توسط *shine*-girl 

سلووووووووووووووومممم......

خوبین؟؟؟؟؟؟خوشین؟؟؟؟؟؟سلامتین؟؟؟؟؟؟؟؟آقاتون خوبن؟؟؟؟(این مختص دخترا بود)عروسای گلتون دامادای خلتون همه خوبن؟؟؟؟؟؟؟؟خوش میذگره؟؟؟

من که فعلا دارم حال میترکونم.اومدم این دفعه بترکونم ..............راستی یادم رفت بگم چرا هیشکی منو دوست نداره؟؟؟؟؟چرا هیشکی نمیاد تو وبلاگم بهم سربزنه؟؟؟خب اگه میاین کو نظراتون؟؟منکه این همه براتون کامنت میزارم چرا نمیاین؟؟غیر از بعضیاتون.

یه چیزی به سرم زد گفتم بیام براتون بنویسمش.ضرر نداره بخونینش.به خدا خرج اینتر نتتون بالا نمیره اگه اینو بخونین.تازه سعی کردم خلاصه بنویسم.اینو بخونین.....

اسفند سال 89 منو نگینو فاطمه رفتیم مشهد.با مدرسمون.

شب اول را در انجاگذراندیم.(خارج از اینکه تا ساعت 4 نخوابیدیم وکلیپ پرکردیم)همه ی اهالی هتل از دست ما شاکی شده بودند.صبح روز بعد تا چشمانمان را گشودیم فرناز(ما بهش میگیم دراز لق لقو)پایین تختمان نشسته بود .نمیدانیم کدام خیر ندیده ای در را برای وی گشوده بود.تا چشمانمان گشودیم دهن باز کرد وبا صدای دلخراشی به ما حالی کرد که امروز به الماس شرق(مرکز خریدتو مشهد)(همون ستاره ی خودمون تو شیراز)خواهیم رفت.ماهم پس از خوردن صبحانه به اتاق خود باز گشته وتیپ پسر کشانه ای زدیم که نگو.خلاصه هنوز به حرم نرفته به الماس شرق رفتیم پا به انجا نگذاشته بودیم که چند دختر ناکام دوست پسر دار شدندو از ناکامی درامدند.تا چشم کار میکرد پسر بود البته پسر ها چشمهایشان بیشتر از ما کار میکرد.دختر های مدرسه ی ماهم در حال ذوق مرگ شدن بودندهرچه به طبقات بالایی راه پیدا میکردیم تعداد پسر ها افزایش میافت.انقدر باهم حرف زدیم که خود را در طبقه ی سوم یافتیم .از قضای بد دقیقا جلوی یک مغازه ی سنگ فروشی که 3پسر دختر ندیده در ان مغازه کار میکردند با دوستان خود اطراق کرده بودیم.که ما پس از دیدن ان 3نفر خواستیم از انجا بگریزیم که دیگر فایده ای نداشت یکی از ان 3نفر به دنبال ما راهی شده که قیافه ای همچون لوک خوش شانس داشته وبا آب دهنش انچنان به موهای شپش زده ی خویش حالت داده بود و فکر میکرد الان در جزایر هاوایی راه میرود وچه قیافه ی دختر کشانه ا ی د ارد.ما در حال قبض روح بودیم هرچه ما تند تر میرفتیم او هم قدم های خویش را تند تر میکرد.

به هر بدبختی بود از دست وی راحت شده ودوباره به راه خود ادامه دایم.(خارج از اینکه اگر مدیرمان ما را در ان حال میدید از صحنه ی روزگار حذف میشدیم)

+ نوشته شده در  2011/8/6ساعت 10:32  توسط *shine*-girl